تبليغاتX
آبان

آبان

با مردم این زمانه سلامی و والسلام. تا گفته‌ای غلام توام، می‌فروشنت.

حرصم گرفته.

خسته ام و احساس میکنم مرا که نع، جهانی را که در حد خواندن " بابا آب داد" سواد دارند را، به سخره گرفته اند.

تلوزیون، تصاویر مضحکی از نمایشگاه کتاب تهران پخش میکند و من، میخندم.

مجری ، میکروفن را تا منتها الیه حق ِ حاضران در نمایشگاه فرو میکند: " به نظر شما ، نمایشگاه امسال چطوری بود؟!" و یک عده میگویند:" خوب بود! " یک عده چند ایراد مضحک از فضای نمایشگاه میگیرند، عده ی دیگری سیستم تهویه را ...

و کسی نیست بگوید : " ناشر محترم!"  منو خر گیر آوردی؟!

میرویم گلفام. من و نسترن. یکی از کتاب فروشی هایی که آدم میشود کمی در آنجا حتا با فروشنده ای که مخصوص کتاب های غیر درسی است، درمورد کتاب بحث کند.

جلوی قفسه های رمان های فارسی، رمان های خارجی قرار دارند!

و من و نسترن، از نیمساعتی که در گلفامیم،بیست و هشت دقیقه اش را میان ِ کتاب ها و نثر های خارجی سرک میکشیم، بعد نگاهی که به اسم ها می اندازیم، حالمان بهم میخورد!

یا نویسنده های عزیز فارسی! ناشرین محترمی که خیانت را در حق ِ ما تمام میکنید!

ای انجمن های ادبی ای که فقط چسبیده اید به شعر های می و معشوق و طره و میکده و ساقی!

ای حوزه ی هنری و جهاد دانشگاهی!

شما مگر مرده اید ! که همچین نوشته های خزعبلی رو ملت چاپ میکنند و هی توی اخبار نشان میدهند جمعیت بالاست و خرید کم است.

بله! خواننده می فهمد که زیر زمینه ی داستان های ایرانی ، شده : یک دختر دلسوخته ی زیبا، که همینطور مینگیل مینگیل برایش کشته مرده ریخته، بعد یک هو عاشق میشود و مردک تو زرد از آب در می آید و ...

یا برعکس! انقدر سختی میکشند تا تهش بهم میرسند و اینها! تازه پسره در کمال تخیل شاعر ، خواننده است و خوب گیتار هم میزنه!

یا یه نامادری بد ذات داره که...!


چرا نویسنده های ما برای پول مینویسند!؟ چرا ناشر های ما به شعور ما خواننده ها توهین میکنند؟!

چرا فکر نمیکنید من ِ خواننده، کتاب رو میخرم که یه چی بهم اضافه شه؟!

چرا کتاب های علمی ما، کپی پیست شده از کتاب های خارجی ِ؟! و یا اگه کپی پیست نیست، گزیده ی مطالب ِ اینترنتیه؟!

چرا؟!


من منکر این نیستم که خیلی از افراد هستند نویسنده های خوبی هستن. که ماه مینویسن. که استادن تو نویسندگی.

منکر این نیستم جوان های مستعدی برای نوشتن و شعر داریم.

ولی قرار نیست که بگذارید این همه استعداد فقط در حد نوشتن یه سری چرندیات باشه که بعد از خوندنش فقط...

تو رو خدا خودمون رو دسته کم نگیرید!

ما اونقدر ازش ِ مغز هامون زیاد هست که این حرف ها نوشته هایی که صد بار نوشته شدن و مضمون یکی دارین، پر نشه.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انقدر عصبانی ام؛ که کاردم بزنن خونم در نمیاد.

من جدن خیلی ناراحتم  از این بابت. تو رو خدا اگه کسی راهی میشناسه بگه! :دی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بار الاها! بار پروردگارا!

اگر همچنان داری برای صبر من ، پیش فرشته ها و بقیه هی پز میدی، بدون که داره صبرم تموم میشه! دیگه من ...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرگینه نوشت شانزده :

 گاهی وخت ها هست که سعی میکنی یه چی رو به یکی بفهمونی و اون یه نفر علی رغم همه ی تلاشت، هیچی نمی فهمه.

ولش کن! و به خودت بگو، " سر ِ خر که سنگینه خودش میکشه!"

نوشته شده در 91/02/29ساعت 10:29 PM توسط آبان| |

دستش را میگیرم و راه میرویم!

بعد توی کوچه، نگاهش به چیزی افتاده که نمیدانم چیست!

دستش را بلند میکند، قدش به زور تا کمرم هم نمیرسد!

میگوید: !این چیه؟!

خم میشوم، قدم را هم قدش میکنم، به چشم هایش چشم میدوزم و مسیر دست هایش را نگاه میکنم.

منتها الیه ش میرسد به یک مغازه ای ، آدمی،وسیله ای، چیزی...

*****

صداش میزنم، میگم اونجا رو ببین،

مسیر دستم رو میبینه،

میگه : اونو میگی؟!

نشونی هایی که میده، با اونی که میگم زمین تا آسمون فرق داره.

میگم نع! اون... نشونی هاشو میدم.

میگه: نمیبینمش که!

بلندش میکنم، سرش رو میچسبونم به سرم، دستمو به طرف همون طرف دراز میکنم و نشونش میدم.

حالا نگاهش، جای نگاه منه.

حالا تازه می فهمه چی میگم.

*****

وقتی میخوایم مقایسه کنیم،

لطفن از نگاه و جایگاه همدیگه، چه پائین، چه بالا ، چه حتا همسان! موضوع رو بر رسی کنیم.

شاید این جایی که تو می بینی از من، یا من می بینم از تو،  اون جائیه نیست که باید باشه.


ما نمیتونیم جای خودمون وایسیم و بجای دیگران و جایگاه دیگران رو نقد کنیم! یا قیاس کنیم.


باید بجای اون، با دید اون موضوع رو دید ، بعد متهمش کرد! یا اون رو برتر دونست.

لطفن! کمی بیشتر فکر کنیم ! و حرف های مافوق خنده دار نزنیم!

باشه؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


موزیک ِ لایت ُ شبُ نسکافه!

آبانی که داره خیال می بافه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرگینه نوشت چهارده:

لطفن وقتی دارید حرف میزنید، وقتی دارید درمورد کسی یا چیزی قیاس میکنید،

وقتی اون کار رو یه نفر دیگه یه جای دیگه کرده، به این فکر کنید که اون در چه شرایطی بوده! چرا کرده، چی شده که اون کار شده و...!


گرگینه نوشت پانزده:

قرار نیست هر حرفی که میزنی باعث ترکاندن ِ یک نفر بشود! قرار این است که " جواب سلام، علیک باشد!"

قرار است که همه چیز را به جز در نهایت ادب، به کسی نگی!

میشه بقیه رو چزوند! با ادب و نزاکت، بیشتر چزیده میشن! :دی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


حضرات! وقتی حزف زیاد داریم! وقتی نمیشود حرف نزد، وقتی چند روز است که تنها حرف هایت، همان چند دقیقه های تلفنی با بقیه است، حرف ها زور میزنند و به کیبورد فشار میارن!

اینطوری میشه که یه عالمه پست میذاری! که یکیش از یکیش مزخرف تر از آب میان!

بگذارید! عادت میکنم کم کم به سکوت کردن! سکوت کرذن کمی طول میکشه که با سلول های یه آدم حراف جور در بیاد!


(این قالبه دقیقن مثه اتاق ِ منه! وقتایی که درس میخونم همه چی گل ِ همه! همه چی ینی همه چی ها! )


نوشته شده در 91/02/26ساعت 1:21 PM توسط آبان| |

گلوم رو صاف میکنم،

اول اینکه روز "مادر " و روز " زن " رو تبریک میگم!

دوم اینکه: حضرات! ما دختر ها روز میلاد ِ حضرت معصومه روزمونه! تبریکاتون رو پذیراییم!

بعد:

انگار که میخوام سخنرانی غرایی (قرایی؟!) مِن باب ِ اَندر احوالات ِ امروزه و اعصابیات و دیدن ِ یک عالمه اتفاقات ِ بامزه در چند روز! بکنم.


بعد، مینشینم اینجا؛ پشت ِ سیستم. میخواهم بنویسم که بلی!

شنبه ی آن هفته ای که گذشت، شب ِ جالبی بود! میخواهم اعتراف کنم! آدم وقتی با خودش رو راست باشد، میتواند اختلالاتش را هم توجیح کند! حداقل برای خودش.

شنبه یک هو! (به قول همان دختری که شنبه ...!) ، دیدم عجب! چه دژ خیمی شده ام من!

دختری با جدیت ، هاپوکومار، عصبی! و کمی پاچه گیر!

البته این کمی یعنی اینکه هرچی میگفتند بی آن نبود که دو تا تیکه ی با قصد یا بی قصد نندازم و ...!

شنبه، من خودم نبودم!

جدن میگم. شاید باورتان نشود! تمام ِ تلاشی را که سه سال در یک دبیرستان، و چار - پنج سال در کل ِ زندگیم کردم که از "کاریزما" جلوگیری کنم، تمام ِ تلاشی را که به قول " پسری که هیچوقت زاده نشد" کردم که همه را از خودم متنفر کنم، یکجا به کار بردم!

طبعن به تهش که رسیدم، از 7 صبح تا 8 شب؛ و پنجشنبه ی قبلش، که...! تاب نیاوردم!

دیگر اینهمه نگاه ترس آلوده و متهم کننده و تعجب زده ! که یک دختر 18 ساله چطور میتواند انقدررر لجباز، بد اخلاق، تند، جدی و خشن باشد!

به قول ِ خودشان " شمربن ذی الجوشن!" ... و من دیگر نتوانستم.

گاهی وخت ها فکر میکنم که از اینکه موفق بودم توی متنفر کردن ِ بقیه، خیلی خوش حالم.

راست میگما! خوشحالم. چرا؟! چون من با تموم ِ آدمای زنده ی دنیا رابطه دارم. خوشم. اما من  احتیاج دارم چند نفر رو نگهدارم که منو به اندازه ی جهان ، خوشحال کنند!

و همون چند نفر منو کفایت میکنند.

خب !

شاید شمای خواننده بگی: آبان! خاک بر سرت با این طرز ِ تفکرت رسمن!

ولی من میگم: درسته اونا میخواستن منو بکشن، و هنوزم ازم بدشون میاد! ( منظورم تموم ِ پسرایی هست که من به عنوان ِ مسئول، بهشون دستور ! میدادم واسه شب ِ شعر دبیرستان های خودمون... )

ولی من ناراحت نیستم و سعی به تغییر دید اونا ندارم! چون خودم خواستم!


بماند که  به تهش که رسیدم، نشد!

یعنی نشد که سخت و دعوا کن و هاپوئی بمونم. نشد که نشد!

زدم زیر گریه! و از 8 و نیم شب توی رختخواب، تا 12 ، که بیدار بودم، هی عَر زدم! والا!

و همه فک میکردن من خوابم!


موضوع ِ بعدی!

من که میبینید! رسمن معلوم نیست چند چندم!

اصن به خودتون نگیرید ها! حرف هایم ، گاهی طعم ِ گندی داره!

تاحالا شده دستتون رو توی گوشتون کرده باشید و مایه ی دم ِ گوشتون رو اشتباهی چشیده باشید!؟


الان گند ترین مثال ممکن رو زدم! اما باور کنید امکان داره اتفاق افتاده باشه! آخه بگم تلخی ِ حرفام شبیه ِ چیه خب؟! تلخ تر از این نمیشناسم! :دی


الا ای ُ حال( عجب کلمات ِ قلمبه سلمبه ای بلدم ها!) خواستم بگویم حالا که نشسته ام اینجا، هفته ی پر نوسانی داشتم. خوابم شده 12 تا 4 ، و یک سره بیداری! بعد از امتحان ها هم که میخوابم یخده!

ولی حال میدهد. این جا، باید نوشت از من.

و هرچیزی که من مینویسم، لطفن به روی خودتان نیاورید! که من تا شنبه، مثل ِ دشمن ِ خونی با یه بنده خدائی بودم، بعد طی ِهمون نوسانات؛ یک هو تر، مهربان شدم!

و همه مانده اند! و من میگم: باور کنید! باور کنید! قبلش هم بدم نمی اومد. اما الان دلیلی واسه ترکوندن بنده خدا ندارم!

میخوام بگم : روزایی که خوشحالم، مثل ِامروز، حتا اگه بخاطر خوردن ِ شربت نسترن، توی کافه! ازدل درد دارم به دستشویی هی متوسل میشم!هی میام! هی میرم! هی میام...

...!

بی خیال!


پست ِ طولانی ای شد!

ببخشید!

سر و ته هم ندارد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرگینه نوشت سیزده:

بعضی وقت ها، بعضی جاها ایجاب میکند بیشتر سکوت کنی.

پُر حرفی باعث لو دادن حرف ها میشود!

و اینکه : گاهی وخت ها، شوخی میکنی و یک دستی میزنی و هی ...!

یادت باشد شوخی با توهین فرق دارد! یادت باشد وقتی شوخی میکنی، مقدسات ِ طرف نباشد!

یادت باشد یک شوخی را انقدر تکرار نکنی که به لودگی تعبیر شود!


خوب بمونید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و آی ای کسانیکه رفتید، کله گنده ها و با تجربه های فوتبال ِ ایران ُ جم کردید تو تیمتون!

آی کساییکه گفتید حالا فلانیارو از تیمشون در میاریم، خودمون میشیم قهرمان ِ لیگ!

دیدید شد آنچه باید میشد؟!

دیدید " سپـــــــــــــاهـــــــــــــــان ! " لیگ را برد؟!

و من خدارو شکر میکنم. هرچند من پرسپولیسی بودم اول، ذوب آهن رو دوست دارم، و سپاهان رو عِرق دارم بهش.

اما خدارو شکر !

تبریک به همه ی اصفهانی ها و اصفهان دوستا!

_____________________

(من چَندی حرف ز ِ دم! وَ عَه!)

کامنتدونی اینجـــــــــا

نوشته شده در 91/02/23ساعت 9:52 PM توسط آبان|

داشت یادم میرفت که داستان نویسم... اینم یکی از داستان هام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درب را که بستم، تمام زندگی ام در همان ساک کوچک دستی ، جمع شده بود. تمام شب را بیدار بودم و سعی کردم وقتی را انتخاب کنم که بهتر از همیشه بشود رفت. آفتاب هنوز سر نزده بود. هوا سرد بود و من رو به سوی آینده ی نامعلومم ، خیره به کوچه ای که قو در آن پر نمیزد، قدم میزدم.

به لحظه ای فکر میکردم، که مادر، دوتا تقه میزند به در ، در را باز میکند و با گوشه ی روسری ای که فلسفه ی سر کردن همیشگی اش را نمی فهمیدم، اشک های رویصورتش را پاک میکند و می آیاد بالای سر تختم.
و می بیند رخت خواب همیشه نامنظمم مرتب است و من نیستم! . بعد می دود سمت ِ اتاق آقاجان ، و بیدارش میکند. و میگوید من نیستم.
هوا سرد است. من ، از جیب کناری کتم، کلاه پشمی مامان بافم را سر میکنم و کلاه کاپشن(؟) را هم روی سرم می کشم و یقه هایش را می دهم بالا.
بعد آقاجان چشم هایش را باز میکند و میگوید: حتمن توی زیر زمینی ، پشت بامی ، جائی است . خونه به این گندگی! نترس ، گم نمیشود.
و به ساعت روی میز عسلی اش نگاه میکند.
و تاوقتی که مادر، دوباره تمام ساختمان و حیاط را تاب بزند و دنبالم بگردد، و بیاید دوباره با آقاجان ، سر اینکه مطمئن است که من در خانه نیستم، بحث بکشد ، من کیلومتر ها از خانه دور شده ام.
حدس می زنم که آقاجان می نشیند وسط تخت،بعد همان زیر پیزاهنی یقه گردش را پوشیده، احتمالن سفید و میگوید : مطمئنی؟!
و مادر همیشه نگرانم میگوید : نیستش! به خدا نیستش.

آقاجان می آید پائین.درب اتاق آبجی کوچکم را میزند، الهی بمیرم برایش. تنها کسی است که میداند من کله ی سحر زده ام بیرون.
قول برگشت هم نگرفت از من. تا صبح سرش را گذاشته بود روی پاهایم و بلند بلند فکر میکرد و از دل تنگی هایش میگفت.
آخر هم روی پاهایم خوابید. آرام ِ آرام. بعد هم سرش را بلندش کردم و آرامتر سرجایش خواباندمش.

بوسیدمش و از اتاقش آمدم بیرون.
سردم است.
چند ماشین رد میشوند. فقط یکی شان بوق میزند. می ایستد و میگوید: بیا بالا برسونمت پسر!

دستم را بلند میکنم و میگویم: " برو حاجی! میخوام پیاده برم! یا علی!

دنده عقب میگیرد و میرسد به من دوباره. به این فکر میکنم که آبجی کوچکم تاحالا برایشان گفته.
مرد اصرار میکند سوار شوم. من دستم را روی سینه ام میگذارم و میگویم: قربونت ! میرم خودم.

مرد، قیافه ی دلنشینی داره. چشم های درشت و قهوه ای رنگش که میخندند، بیشتر نظرم را جلب میکند.
- ناز نکن! کله ی سحره! سرباز وطن!

کلاهم را برمیدارم. باد که میخورد به پوست سرم، یادم می آید با 4 زده امشان!

من یادم می افتد که همه 7 صبح می آیند که بدرقه ام کنند...

منی را که حالا رسیده ام و شده ام: " سرباز وطن!"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 گرگینه نوشت دوازده:

گاهی وخت ها هست که فکر میکنی، اگه یه جایی رو بری، یا یه کاری رو بکنی، خیلی ام خوب نیست.

هی تو ذهنت میگن: نرو نرو نرو! ولی اطرافیانت میگن بیا...


تجربه ثابت کرده، شوقی که بعد از نرفتن بهت حاصل میشه، می ارزه به تموم دهن سرویسیایی که اون موقه برات بوجود میاد!



بعدن نوشت: کاش نرفته بودم! چون اون کار بدون ِ منم بهتر انجام میشد شاید! نع؟!

بعد بعدن نوشت: خاطرات خوبی داشتم توی این 12 سال تحصیل توی آموزش پرورش... اما هرگز حاضر نیستم زیر ِ یوق ِ اهالی ِ آموزش پرورش و قشر به اصطلاح فرهیخته شون یک لحظه رو هم زندگی کنم...

حتا اگه میگید: دانشگاهشم خبری نیس، اما من میگم: میخوام اینجا نباشم! والا! با این نوناشون!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



تا مدت ها نیستم.


نوشته شده در 91/02/19ساعت 9:58 AM توسط آبان| |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Others
.............................................